![]() |
![]() |
|
|
مردی با اسب و سگش در جاده ای را می رفتند . هنگام عبور از کنار درخت عظیمی صاعقه ای فرود آمد و همه را کشت . اما مرد نفهمید که دیگر دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت گاهی مدتی طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند...
(( پیادروی درازی بود و آفتاب تندی بود عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می شد و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد .)) روز به خیر . دروازه بان پاسخ داد : روز به خیر . این جا کجاست که این قدر قشنگ است ؟ این جا بهشت است . چه خوب که به بهشت رسیدیم خیلی تشنه ایم. دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت : می توانید وارد شوید تو هرچه قدر دلتان می خواهد آب بنوشید . اسب و سگم هم تشنه اند . نگهبان گفت : واقعا متاسفم ورود جانوران به این جا ممنوع است . مرد خیلی ناامید شد چون خیلی تشنه بود اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد پس از اینکه مدت دارازی از تپه بالا رفتند به مزرعه ای رسیدند را ورود به این مزرعه دروازه قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می شد . مردی در زیر سایه درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود احتمالا خوابیده بود . مسافر گفت روز به خیر . مرد با سرش جواب داد . ما خیلی تشنه ایم من اسبم و سگم . مرد به جایی اشاره کرد و گفت :میان آن سنگها چشمه ای است میتوانید هر قدر که می خواهید بنوشید . مرد اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند. مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند مرد گفت: هر وقت دوست داشتید برگردید. فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست ؟ بهشت بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آن جا بهشت است !!!! آن جا بهشت نیست دوزخ است . مسافر حیران ماند . باید جلو دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند ! این اطلاعات غلط می تواند باعث سردرگمی زیادی بشود! کاملا برعکس در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند . چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند همان جا می مانند...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 15:1 توسط باران |
|
|
شبي آحاب دوستانش را به خانه اش دعوت کرد و براي شام يک تکه گوشت چرب و نرم پخت .ناگهان ديد که نمک تمام شده است . پس پسرش را صدا زد و گفت:" برو به ده و نمک بخر اما به قيمت بخر نه گران تر و نه ارزان تر ." پسرک تعجب کرد : "پدر من مي فهمم که نبايد گرانتر بخرم. اما اگر بتوانم کمتر پول بدهم چرا کمي در پولمان صرفه جويي نکنم ؟" - "در يک شهر بزرگ، مشکلي ندارد. اما اين کار دهي مثل ده مارا به نابودي مي کشد" پسرک ديگر چيزي نگفت و رفت . اما مهمان ها که اين گفت و گو را شنيده بودند، خواستند بدانند چرا نبايد اگر شد ، نمک را ارزان تر بخرند آحاب گفت : "کسي که نمک را زير قيمت مي فروشد، حتما به پول احتياج دارد .کسي که از اين موقعيت استفاده ميکند، نشان ميدهد که به عرق و مبارزه يک انسان براي توليد نمک احترام نميگذارد " - "اما اين نميتواند يک ده را نابود کند ." "در آغاز دنيا هم بيداد کوچک بود اما هر کس از راه رسيد چيزي به آن اضافه کرد و هميشه فکر مي کرد مهم نيست، و ببينيد امروز به کجا رسيده ايم ." شاهزاده و دوشیزه پریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 21:25 توسط باران |
|
|
چون رود جاری باش
خاموش در شباهنگام نترس از تاریکی اگر درآسمان ستاره ایست، تو نورش را بازتاب وگر ابری گذرد از آن بالا، یادآر که از آب است ابر، هم چون رود. پس آنان را نیز با شادمانی بازتاب در ژرفنای آرام خویش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 12:57 توسط باران |
|
|
درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید خودم رادر پس در تنها نهادم و به درون نهادم اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد سایه ای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد پس من کجا بودم ؟ شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت من در پس در تنها مانده بودم همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام گویی وجودم در پای این در جا مانده بود در گنگی آن ریشه داشت ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟ در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود و من درتاریکی خوابم برده بود در ته خوابم خودم را پیدا کردم و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟ در تاریکی بی آغاز و پایان فکری در پس در تنها مانده بود پس من کجا بودم ؟ حس کردم جایی به بیداری می رسم همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم ایامن سایهگمشده خطایی نبودم ؟ دراتاق بی روزن انعکاسی نوسان داشت پس من کجا بودم ؟ درتاریکی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بود سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 12:42 توسط باران |
|
|
آنگاه آموزگاري برخاست و از آموختن پرسيد.
پيامبر گفت : هيچکس نمي تواند شما را چيزي بياموزد مگر آنچه را که نيم خواب در فجر آگاهي شما آرميده است . آموزگاري که در سايه معبد ميان پيروانش قدم مي زند از گنج دانش خويش به آنها چيزي نمي دهد بلکه عشق وايمانش را با آنها قسمت مي کند . اگر آموزگار براستي خردمند باشد از شما نمي خواهد که به خانه معرفت او داخل شويد بلکه شما را به آستان انديشه خودتان بار مي دهد . اختر شناس را شايد که با شما از فهم خويش در اسرار فضا سخني گويد، اما هيچ نشاید که فهم خویش را به شما ببخشد و خنیاگر تواند که موسیقی افلاک را بر شما زمزمه کند اما نتواند شما را گوشی بخشد که آن زمزمه را دریابید و نه به شما حنجره ای عطا کند که آن موسیقی را زمزمه کنید . و آن کس که در علم اعداد استاد است ممکن است با شما از قلمرو کمیت ها سخن گوید اما نمی تواند شما را بدان اقلیم رهنمون شود . زیرا آدمی نمی تواند بالهای خیال و چشم شهود خویش را به دیگری وام دهد . و چنانکه هر یک از شما در علم خداوند جایگاهی خاص دارید همچنین باید که معرفت شما از خداوند و درک شما از اسرار زمین خاص شما باشد. جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مهر1386ساعت 21:30 توسط باران |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386ساعت 22:13 توسط باران |
|
|
چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد پـس شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم من امـيد هستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 17:55 توسط باران |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 تیر1386ساعت 17:52 توسط باران |
|
|
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 تیر1386ساعت 16:12 توسط باران |
|
|
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی.اگر چیزی نخوانی. اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدر دانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می کنی زمانی که خود باوری را در خودت بکشی زمانی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر برده عادت خود شوی اگر همیشه از یک راه تکراری بروی اگر روزمرگی را تغیر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی... تو به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر از شور وحرارت از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارد و ضربان قلبت را تندتر می کند دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر هنگامی که با عشقت شاد نیستی آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامظمئن خطر نکنی اگر وزای زویا ها نرویو به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز کن امروز مخاطره کن. نگذار که به آرامی بمیری... شادی را فراموش نکن. پابلو نرودا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 21:14 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|